|
همه و همه بیان
|
|
|
|
||||
|
این وبلاگ با خانواده گانی که در تظاهرات حضور سبز عزیزان خود را از دست داده اند ابراز همدردی می نماید.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
100ways to love 1. Hug them. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۲۰ دلیل برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید : 9.همکارانتان نمی توانند اشك شما 17.ضرورتی ندارد روز تولد است روي شما مي گذارند. ۲- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد. ۳- آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد. 4- عشق و هنر ابداع شماست. 5- زيبايي مخصوص شماست. 6- هميشه جوانتر از سنتان هستيد و هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
انسانهاي بيلبخند
هر موقع ناراحت ميشد
آبي به صورت ميزدبعدها هر موقع افسرده و غمگين مي گشت دوش مي گرفت ولي تازگي ها مي گويند : مدتيست كنار دريا زندگي ميكند و مي خواهد در آينده هم ماهي شود و حال ميگويد : فهميدم كه چرا انسان دريا را دوست دارد چون ما انسانهائي بيلبخنديم ! |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گل سرخ و رهگذر... وسط یه بیابون خشک و گرم یک گل سرخ زندگی میکرد که از تنهایی و گرما دیگه کم کم داشت پژمرده میشد و از بین میرفت . تا اینکه روزی رهگذری که داشته از اونجا رد میشده چشمش به گل سرخ میفته و کمی بهش آب میده ، دیگه از اون روز به بعد رهگذر برای گل سرخ آب میبرد و کمی کنارش می نشست ، روزی گل سرخ به رهگذر میگه تو که اینقدر من رو دوست داری خوب منو پیش خودت ببر که همیشه کنار همدیگه باشیم. رهگذر کمی فکر میکنه و میگه : نمی تونم تو رو ببرم اونجایی که زندگی میکنم ، آخه اونجا جایی برای رشد تو نیست .گل سرخ خیلی غمگین میشه و .... رهگذر به گل سرخ میگه : ناراحت نباش ، هر روز میام پیشت میشینم و تا اونجا که میتونم نمی زارم تنها باشی . از اون روز خیلی گذشته و رهگذر و گل سرخ هر روز بیشتر به همدیگه نزدیک میشن ...تا جایی که اگه گل سرخ یک روز رهگذر رو نبینه ... گلبرگاش میریزه و خودش هم پژمرده میشه |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
تنهاييتنهايي در گذر است و مرد راستين را فرا خواند اين چنين گويد بر جان آني كه به سويش شتافت اين منم آن تنهايي ژرف آنم كه گر نباشم مرد را نخواهد بود
تا آنچه را كه ديگري از آن بي خبر است
خبر دهد و نقشش را بر ديگري دهد و آن خبري را كه داده مردي دگر باره آن را نفي كند و فراتر از آن را آورد مرا با آن شب ژرف همچون دو بال و چون او را در يابي مرا نيز خواهي يافت چرا كه رازهاي پنهان در دل شب نهفته است بنگر در آن تا شايد تو را كليدي باشد
بر آن رازها كه گر اين گونه باشي تو نيز مرد گردي وهمچون آنان... منم آن رهي كه تو را بر فرزانگي باد كه شفقت جز من در دگری نیست نباشد در من آني كه تو از آن در گريزي تا عاقبت ذهن را در تو آزاد باشد بشتاب به سوي من كه گر آیی گريزانی
از آنچه كه ديگران پسندند و شر باشد كه عاقبت تباهیست گويم آني بر من شتافت كه فراتر از خود در وجودش باشد بيا و مرا درياب كه عاقبت بر فراسوي هر آنچه كه خواهي رسي
چرا كه تنها منم فراسوی نیک و بد وجودي تازه بر تو بخشم تا از گناه بزرگ آزاد گردي
روي به سوي آني كه خواهي و هر آنچه كه تو نامي عاقبت گردي بشتاب تا از آشفتگي رهايي يابي و دگر باره مرد را در خود يابي و گم نخواهي كردآني را كه ديگران گم كردند تا آنكه تباهي ره آنان شد تنهايي در گذر است و مرد راستين را فرا خواند اين چنين گفت بر جان آني كه به سويش شتافت |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوزخ اما تازه
باز باز آن درب من هر لحظه,چو انتظار وجود من هر لحظه
بيا بيا بسوي من چنان كه خواهي نه چنان كه گمان بري
منم منم آن سر به فلك اينك آن تصور نابهنگام از تو مرا زجر دگر
سخن بر آن مدار كه آتشم و... كه اينك دگر به
مرا بر آن كه بسيار ژرف و راز,چو بوم و شب
شرمم باد شرمم باد كه تو را بر من پس چرا نه آن شيطان هدفناك را
كه بر من وعده اما مرا هم گمان بر آن كه دروغي بند بازان همچون
آه كه در من فراشد و فروشد خود بر خود پس چرا تو را اين چنين مباد
بيا بيا اي ابر مرد كه تو را در من تنها جاي نه دگر را
كه ديگر را در بهشت و بر ضعيفان آن مكان
مرا ديگر با ضعيفان چه كار كه گر آيند من نيزچو او عاقبت
و اينك تقدس باد بر من,كه دگر دست از آن كمدي شستم
ژرف را بر ژرف تحمل كه هر آنچه باد,در من
چو نيست فرومايگي و برده شاداست شاداست زندگي در وجودم
رازهاي نگفته و گفته و هر آنچه كه هست ونيست در من
رقص و آواز,نوشتن وگفتن,انديشيدن و آنچه را كه تونيك داني در سرشتم
منم منم آن اوجي كه گر رسي
خنده زني بر تمامي نمايشهاي غمناك و جدي بودن هاي غمناك
اينك دگر بنايي تازه بر من باد واختلاف نيست روا
چرا كه پست نيست در اين مكان روا
اينك دگر باره آغازي تازه تر در شرف
باز باز آن درب من هر لحظه چو انتظار وجود من هر لحظه
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست وباید برود! حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟ استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است. نتیجه اخلاقی داستان! زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .همه ما باید نسبت به جریانات زندگی مان آگاه وبیدار باشیم. اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید وببینید که بیست کیلو چاق شده اید نگران نمی شوید؟ البته که می شوید!سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام ! اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه،یک کیلو ماه آینده و...آیا بازهم همین عکس العمل را نشان می دهید؟نه!با بی خیالی از کنارش می گذرید. برای کسانی که ورشکسته می شوند ،اضافه وزن می آورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز،یک ذره فردا وسر انجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم :چرا این اتفاق افتاد؟ زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید. اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید! ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم :به کجا دارم می روم؟آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم. خلاصه کلام شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید.
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من ماندم تنهای تنها
من ماندم تنها میان سیل غمها حبیبم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با تو حکایتی دگر
این دل ما به سر کند شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند باور ما نمیشود در سر ما نمیرود از گذر سیته ما یار دگر گذر کند توبه نمیکند اثر مرگ مگر اثر کند |
|||||
|
|||||